ღ♥ღツپت و متღ♥ღツ
HoMe | eMaiL | Profile | Design | archive
بچه ها امروز تفلد دوقلوهای نازمون محراب و معراج عزیزمونه بزن دست قشنگه رو,پسرخاله های نازمون ۲ساله شدن صدای یک پرواز,فرودیک جفت فرشته آغاز یک معراج و شروع یک زندگی حالا شادی کنین کوچولوهای ما خیلی قشنگن یکم رقص بکنین کوچولوهای ما زبر و زرنگن رقص نور یادت نره اینم یه 2بیتی از طرف من تو این شهر شلوغو/تو این همه هیاهو خدا به ما داد دو تا/وروجک مثل آهو دو قلوهای ناز الهی صد ساله شین تفلد تفلد تفلدتون مبارک.بیاین شمع هار فوت کنین که الهی صدساله شین حالا نوبت کادوهاست.عاشقتونیم این معراج جووووووووونم مانسل بوسه های خیابانی هستیم.. نسل خوابیدن بااس ام اس نسل درد و دل با غریبه های مجازی نسل جمله های کوروش و دکترشریعتی نسل کادوهای یواشکی نسل ترس ازرقص نورماشین پلیس نسل سوخته نسل من نسل تو یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوئیم یادش بخیر ! دنیای ما هم همینطوربود رفــــــت! پر کشیــــــــد! روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشتـــــ! دنــــــیا برایــــــش قفــس بود.... قفســــــــــی تنـــــگ..!! ســـــردش استــــ ... ۳سال است مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!! پــــــــرواز کرد!! خوشــــا بهــــ حــــالشــــــ.... اما مـــــن چــــه کنمـــــــ بــــا ایـــــن همهــ دلـــــتنگـــــــــــی؟؟؟؟ +مادربزرگ عزیزم... روحت شاد! عشق گمشده اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما... اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستیاون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. دو تا متن اینجا میذارم که اولی رو خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم دوسش داشته باشین یه شب خدا اومد آروم دم گوشم گفت:خوابیدی؟! عشقت با یکی دیگه داره دل میده و تو بغل یکی دیگست اونوقت تو گرفتی خوابیدی؟! خندیدم و گفتم:خدایا... این همان مخلوقی ست که به خاطر آفریدنش به خود آفرین گفته ای... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا d.c نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یکdelete هر چی را بخواهم پاک می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمهwallpaper که update می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من راlog off نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند. خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغامthe line busy نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد وshout down ام نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکهpassword اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براشBUZZ بدهم خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ،
دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل
طلايى انداخت و گفت :
با چشات میخندی اما تو دلت یه چیز دیگست بهم میگی عزیزم اما تو دلت عزیز دیگست اگه میتونه غریبه تورو خوشبخت کنه یارم دستتو خودم با شادی توی دست اون میذارم میگذرم از دلت اما این تو خاطرت بمونه بهش نگو که دستات یه روزی پناه من بود صورت ماه وقشنگت یه زمانی ماه من بود من که عاشقم می فهمم سخته اینارو شنیدن سخته تو چشای یارت عشق یه غریبه دیدن من که عاشقم می فهمم که چقدر سخته نباشی مرگه واسش که ببینه با غریبه آشنا شی برو خوش باش نازنینم,من خوشم به دلخوشی هات بگذر از شکستن من دستتو بذار تو دستاش من غم فروش دوره گردم وبا شادی بیگانه ام, آیا زمان با اشک,دیدگان حسرت بارم را تر خواهد نمود و غم هایم را به رایگان از من باز خواهد ستاند یا تا پایان زمان چون یار وفاداری در قلب شکسته ام به جای خواهد ماند؟ ***دلم از دنیای پست و سنگی آدم ها گرفته, از این دنیا گریزانم اما به کجا باید رفت؟!چگونه باید سفر کرد؟! آیا این سفر باری از غم هایم کم خواهد کرد؟...نه... همه جا سرداست... سرد از بی احساسی مردم شاید باید گرم شد اما به چه قیمت؟!!! به قیمت آتش انتقام دلهای سنگی؟!!!نه... باید گذر کرد اما به کجا؟مقصد کجاست؟ نمی دانم...شاید...شاید جایی که دورنگی نباشد!!! آیا همچین جایی را سراغ داری؟ جایی که نه دورنگی باشد ونه صداقت زیر پاهای آدم های بی فکر له شود؟ ههههه...چه سوال خنده داری...امکان ندارد خیانت...خیانت...حالم از این کلمه بهم می خورد اما وجود دارد... در این دنیای سنگی خیانت جا خوش کرده است من به دنبال چه می گردم؟! می دانم...آری این را خوب می دانم...دنبال جرعه ای محبت... چه می گویم؟...به راستی که دیوانه شده ام, در این دنیا محبت کجا بود؟ نیست,سالهاست که افسانه شده است و من در کوچه پس کوچه های این دنیای سنگی گم شده ام وسالهاست همانند دیوانه ای بی آزار با چشمانی به خون نشسته به دنبال اندکی محبت می گردم یه جاده ی غریب و دور که راه نداره تا نسیم منو یه دنیا خاطره تو کوله بار بی کسیم دونه به دونه اشکامو به پای رویا می ریزم که سبز بشه یه روزگار تو باغ خشک پائیزم سوزونده شعله های آه دارم تماشا می کنم خودم رو تو قاب گناه یه تیکه از یادمو من می سپارمش به آسمون تا بره با ابرا یه روز پیش خدای آسمون بگه خدا خدا ببین طفلکی از خودش گریخت با گریه می رفت و کسی پشت سرش آبی نریخت. س.نیلوفر لاری 1-دوست داشتن به معناي عشق نيست.دوست داشتن يعني داشتن اوني كه ستايش كردن اون تمامي نداره. 2-اميد ديدن چشمم به خنده هاي تو بود/صداي راحت قلبم پاي تو بود قسم به لاله ي عاشق كه از زمان ازل/در اسمان وجودم هوا هواي تو بود 3-شنبه:با نگاهي عاشقانه مي بازم يكشنبه:به او گفتم كه عاشقت شدم دوشنبه:همچو ليلي عاشق صحرا شدم سه شنبه:بي وفايي كرد و من گريان شدم چهار شنبه:اسير هجرانش شدم پنج شنبه:او رفت و من در عاشقي فاني شدم جمعه:بي او تنها شدم سرنوشت هر تصميمي كه ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقاتي كني اما تنها قلب توست كه ميتواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي بماند 4-كاش مي شد اشك را تمديد كرد و مدت لبخند را تمديد كرد كاش ميشد از ميان لحظه ها ,لحظه ي ديدار را نزديك كرد 5-به باغبان خواهم گفت كه در برگ و درختان نام تو را بنويسند و براي گل ها باغش نام تو را بخواند و به پروانه هاي زيباي باغش خواهم گفت كه نام تو را زمزمه كنند و با نام تو به پرواز در ايند و به پرندگان خواهم گفت كه در نغمه هايشان نام تو را سر دهند و در افق اسمان نام تو را ترسيم كنند 6-باور نمي كنم كه با تو پيوستگي چنين باشد نگاه ان دو چشم شور افكن سوي من گرم و دلنشين باشد مي نويسم بر روي دفتر خويش جاودان باشي اي سپيده ي عشق 7-كاش باران بودم تا غبار غم هايت را بشورم كاش نسيم بودم تا صورتت را نوازش كنم كاش گل بودم تا يكي از غنچه هايم را تقديمت ميكردم اافسوس كه نه بارانم و نه نسيم و نه گل ولي هرچه هستم دوستت دارم
اونی که می خوام من نه ستارست نه فرشته اخه من دیگه میدونم دوره این حرفا گذشته مثل شیرین و نمی خوام که دروغ باشه تو کارش عشق فرهاد و ببینه ولی خسرو بشه یارش مثل لیلا رو نمی خوام واسه مجنون ناز بیاره بشکنه چینیش و اما اخرش تنهاش بذاره عشق و رو هوس نمی خوام که فقط یه لحظه باشه از پی عشق زلیخا پشت یوسف پاره باشه نمی خوام از پشت ابرا یه فرشته بشه یارم که اگه یه وقت بخوامش نتونه بیاد سراغم مثل حوا رو نمی خوام که تو عشقش حیله باشه که ادم با خوردن سیب از خدا شرمنده باشه نمی خوام که همدم من توی عشقش کم بیاره من براش دیوونه باشم اون بگه دوسم نداره اونی که می خوام من نه ستارست نه فرشته یکی هست مثل خودم ولی اون اخر عشقه اونم تویی نه کس دیگه شد خزان گلشن اشنايي بازم اتش به جانم زد جدايي عمر من اي گل طي شد بهر تو وز تو نديدم جز بي وفايي با تو وفا كردم,تا به تنم جان بود عشق و وفاداري,باتو چه دارد سود افت خرمن مهر و وفايي نوگل گلشن جور و جفايي از دل سنگت اه دلم از غم خونين است روش بختم اين است از جام غم مستم دشمن مي پرستم تا هستم از غم خون دل من اه از دل تو گرچه ز محنت,خوارم كردي با غم و حسرت,يارم كردي مهر تو دارم باز بكن اي گل با من هرچه تواني ناز هرجه تواني ناز كز عشقت ميسوزم باز.(رهي معيري)
و گفت:من لياقت تو را ندارم,برادر كوچكم كه جواني بسيار زيباست لايق توست كه اكنون پشت سر تو ايستاده,زن برگشت ولي كسي را نديد.كوروش فرمود:اگر عشق تو بي شيله بود هرگز برنمي گشتي. برای چشمان معصومت نگاه خواهم شدوبرای گوش هایت صدا برای نفس هایت گلو خواهم شدو در رگ هایت از خون خود خواهم دمید و پس از مرگت نیز برای جسدت کفن خواهم شد مرا تنها مگذار.مرا تنها مگذار روزی که خداوند تو را می افرید از او زمان مرگت را پرسیدم!!!!!!!! میدانی چرا؟؟!!!!!!! برای اینکه پیش از تو بمیرم و هیچگاه مرگت را نبینم میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی.تا همیشه تو دیگر تنها نیستی.خانه ای خواهم ساخت برایت از استخوان هایم برایش ستون و از پوستم برایش سقف قلبم را با برق میان سینه هایت میشکافم و از گرمی خون رگهایم برای شب های تاریک تنهاییت اتشی می افروزم ....و تا همیشه در کنارت میسوزم....تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاک کنی
تفلدت مبارک با صد هزار تا بوسه/عشق منی عزیزم نذار دلم بپوسه
..
تولدت مبارک معراج جووووووونم![]()
تولدت مبارک محراب جوووووونم![]()



![]()
![]()



زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!
خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.
یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ ما رو از هم جدا کنه ... 
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه
، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و
برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى
محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
-
اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم
خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است
؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام
بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
-
اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان
چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به
من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
- اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!








اگر اسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری

































